غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
45
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
حامله شد و حمل خود را از مردم نهان ميداشت و چون نزديك به آن رسيد كه روى زمين از فر وجود خليل رب العالمين زيب و زينت پذيرد مادرش چنانچه در متون الاخبار مسطور است بسردابهء كه جهة اختفاء فرزند خود در زير زمين ترتيب نموده بود يا بغارى كه در بيرون شهر بود رفته وضع حمل نمود بطريقى كه كسى برين سر اطلاع نيافت و ابراهيم در آن موضع پرورش يافته هرگاه كه مادرش ديرتر بدانجا مىرسيد انگشتان خود را مكيده از يكى شير و از ديگرى عسل بيرون مىآمد و موجب تغذيه و تسليه نفس نفيس او ميشد و بعد از انقضاى پانزده سال خليل ملك متعال شبانگاه از زاويه اختفا بيرون خراميد و چشمش بر زهره افتاده بر سبيل استفهام گفت ( هذا ربى ) چون زهره آغاز غروب كرد ازو اعراض فرموده در ماه نگريست و گفت ( هذا ربى ) و قمر نيز غارب گشت و شب درگذشت چون خورشيد انور برزد علم جهانفروزى ابراهيم گفت ( هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ ) و بعد از آنكه زوال آفتاب را نيز مشاهده نمود بر زبان الهام بيان گذرانيد كه ( إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ) آوردهاند كه بعد از بيرون آمدن ابراهيم ع نونا آنحضرت را به خانه برده بآزر نمود و تا زمانيكه خليل الرحمن بطعن بتان زبان نگشوده بود آزر نسبت به او شفقت ميفرمود و چون ابراهيم عليه السلام بهدايت و ارشاد فرق انام مأمور گشته خواص و عوام را بدين حق دعوت فرمود و از عبادت اصنام نهى كرد چند كرت ميان آنحضرت و آزر مناظره و مجادله واقع شد چنانچه قرآن مجيد بذكر آن ناطقست و بعد از شيوع اين قضيه كيفيت واقعه بسمع نامبارك نمرود رسيده باحضار ابراهيم فرمان داد و خليل الرحمن ببارگاه نمرود شتافته مانند ديگران سر بسجدهء او فرو نياورد نمرود پرسيد كه مرا چرا سجده نكردى ابراهيم عليه السلام فرمود كه من غير پروردگار خود ديگرى را سجده نكنم نمرود گفت پروردگار تو كيست ابراهيم گفت پروردگار من آنكس است كه ميميراند و زنده ميگرداند نمرود گفت من به اين صفت موصوفم آنگاه دو زندانى را حاضر ساخته يكى را كشت و ديگرى را رها كرد و گفت اينك ميرانيدم و زنده گردانيدم ابراهيم ازين سخن اعراض نمود و دست در برهانى روشن زده گفت خداى من آفتاب را از مشرق بيرون مىآرد اگر مىتوانى از مغرب بيرون آر ( فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ ) نمرود از معارضه عاجز آمد و ابراهيم عليه السلام از آن معركه بازگشته از سر اهتمام و اجتهاد خلايق را بقبول ملت بيضا خواندن گرفت و چون خواست كه عجز و انكسار اصنام بر فرق انام ظاهر شود و در روز عيدى كه اهالى بابل بعيدگاه ميرفتند ببهانهء سقم در شهر توقف كرده بعد از غيبت كفار در بتخانه را بگشاد و اكثر بتان را درهم شكسته تبر بر گردن بت بزرگ نهاد و مردم از صحرا بازگشته به عادت معهود به بتخانه درآمده از مشاهده آنصورت فرياد و فغان برآوردند و نمرود را از كيفيت حادثه آگاه گردانيدند و جمعى كه در وقت توجه بعيدگاه از ابراهيم عليه السلام شنيده بودند كه آهسته ميگفت ( تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا